سایت سرگرمی پت و مت|اخبار داغ حوادث

سوتی های شما

setinaz
۵ مرداد ۱۳۹۳
صفر نظر
  • سوتی های شما

    شما هم میتونید سوتی های خودتون رو صادقانه برای ما بفرستید تا اینجا بزاریم ^_^

    خردادی: رفته بودیم دیدن عمه های شوهرم که از مکه برگشته بودن .مشغول سلام و احوال پرسی بودیم که از من پرسیدن مامانت اینا خوبن ؟ منم اومدم بگم خیلی ممنون ، خوبن ، گفتم خیلی خوبن . یهو اونام برگشتن گفتن خدارو شکر که خیلی خوبن. هیچی دیگه همه ترکیدن.

    ********

    حامد: دو هفته قبل از عروسی داداشم رفته بودم خونه عموم آش بیارم که دختر عموم – که مدتهاست من و داداشم رو ندیده – منو با داداشم اشتباه گرفت و پرسید حال خانمت چطوره ؟ منم در حالیکه جوگیر شده بودم گفتم خوبه سلام میرسونه :)) خلاصه تو فامیل آبرو نذاشتن روز عروسی برام

    ********

    نسرین ِ محمد: اعتراف میکنم یه بار توی سطل جلو یکی از اتاقای خوابگاه پوست آناناس افتاده بود، منم برداشتم انداختم تو سطل خودمون هرکی دید فک کنه ما خوردیم…!

    ********

    یاس سپید: یه روز اوایل ازدواجمون ، لباس پوشیده بودیم ۲ نفری بریم بیرون وقتی داشتم کفشم رو میپوشیدم یادم نیست دقیقا چی شد ولی یادمه که از دست همسرم دلخور شدم و زود از خونه رفتم بیرون و در کوچه هم چترق محکم بستم ، بعدش انتظار داشتم که محسن بیاد دنبالم و از دلم در بیاره ( مثل این فیلما و رمانای رمانتیک) بعدش هر چی رفتم میدیدم خبری نشد هی بر می گشتم پشت سرمو نگاه میکردم هی میدیدم نه بازم نیومد !!!!
    انقد رفتم تا رسیدم به خیابون گوشیمو در آوردم ببینم شاید زنگ زده دیدم نه زنگ هم نزده !
    متعجب بهش زنگ زدم گفت فک کردم دوس داری تنها بری برو دیگه منم میرم کارامو انجام میدم.
    منو می بینی همه ی باورهای رمانتیکم یهو با هم فرو ریخت ، خیلی لحظه ی سختی بود!!!

    ********

    کیارش: رفته بودم دکتر برای لاغری.اتاق دکتر بزرگ بود و پیش در ورودی یه در دیگه درست عین خودش که برا دسشویی بود پیشش بود.کارم تموم شده بود وداشتم درکمال خونسردی ویه اهن اوهنی داشتم میرفتم که برم بیرون دروباز کردم دیدم دشوییه.برگشتم دیدم دکتره سرخ شده واز زور خنده صداش درنمیاد.منو میگین………

    ********

    تهران: چند وقت پیش بله برون دختر عمه خانومم بود. رفتیم اونجا مجلس زنانه که بزن و بکوب بود…. اما مجلس مردونه چشت روز بد نبینه عین مجلس ختم بود ۵۰ – ۶۰ مرد نشسته بون فقط همدیگرو نگاه می کردن …..
    منم که طاقت اینجور جاهارو ندارم داشتم با عموی خانومم در گوشی هی شوخی می کردم و می گفتم فاتحه الصلوات و خدا بیامرزدش و از این حرفها انقدر توی این دو ساعت اینطوری سر خودم رو گرم کردم تا وقت بگذره که چشمتون روز بد نبینه موقع خداحافظی همه اومده بودن دمه در ۲۰ – ۳۰ نفر اون جلو ….
    من خداحافظی کردم و بجای اینکه بگم خوشبخت بشن ان شالله …….. گفتم خدا بیامرزتشون ………..
    آقا اینو نگفتم کل اون آدما زدن زیر خنده منفجر شده بودن!!!
    منم که خودم داشتم از خجالت آب می شدم…………
    ولی هر وقت یادش می افتم کلی می خندم…..

    ********

    پرستار: توی طرح پزشکی در روستاهای استان زنجان یکبار به یک مریض آمپول زدم موقع بیرون کشیدن قسمت سوزن سرنگ از قسمت پلاستیکی جدا شد و شکست. دیدم سوزن روی پشت طرف گیر کرده و راحت بیرون نمیاد. فوری رفتم وسیله بیارم که سوزن بکشم بیرون. برگشتم دیدم مریض نیست. هر جا رو گشتم پیداش نکردم. با آمبولانس، مسیر خاکی روستا رو نگاه کردم ولی پیداش نکردم. بعد از سه ساعت دیدم همون مریض اومد درمانگاه. با لهجه شیرین آذری گفت : آقای دوهتور ببشخین من یادم رف بی پورسم کی بیام سوزنمو بکشین !!!

    ********

    زهرا: اون روز نوبت من بود که تو دانشگاه کنفرانس بدم برای همین مانتو شلوار جدیدمو که تازه خریده بودم پوشیدم از وقتی از خونه راه اوفتادم تا دانشگاه همه هی بهم نگاه می کردن منم فکر می کردم اوف حتما از لباسام خیلی خوششون اومده تو دانشگاه یک دسته پسر از کنارم رد شدن یکی شون برگشت گفت ببخشید لباستون مارک داره گفتم بی ادب گفت اخه هنوز مارکش بهشه تازه فهمیدم چه گندی زدم مارک لباسم رو ازش جدا نکرده بودم انگار ابجوش ریختن رو سرم

    ********

    Toomaj: اعتراف می‌کنم وقتی‌ ابتدایی بودم، خیلی‌ واسم اهمیت داشت مورچه‌ها به اندازه کافی‌ واسه زمستون غذا ذخیره کردن یا نه !! به خاطر همین ، میرفتم پارک ،کمین می‌کردم.! همین که یه زنبور رو یه گلی‌ چمنی چیزی فرود میومد با دمپایی کارشو میساختم ، می بردم می نداختم جلو مورچه‌ها !!

    ********

    محمدرضا: تازه کامپوتر خریده بودم بماند که بلد نبودم درست حسابی باهاش کار کنم همون هفته اول زدم تمام برنامه هاشو به هم زدم.زنگ زدم به کسی که ازش کامپوترو خریده بودم.هی توضیح میداد چه کار کنم من سر در نمیاوردم.آخرش گفت راهتون که نزدیکه کامپیوترو بردار بیار اینجا!فک کنین من کل بساط کامپیوتر از اسپیکر و کیس و مانیتور و کیبورد و موس و هد فون و پرینتر و…همه رو بردم!!!قیافه طرف وقتی که من از ماشین با اون همه بساط پیاده شدم دیدنی بود!!

    ********

    حامد تبار: اعتراف می کنم چند سال پیش تو اتوبوس نشسته بودم باد هم میومد پنجره را باز کردم تف کردم بیرون یکی از پنجره های قسمت خانوما باز بود تفه قشنگ نشست رو صورته دختره به سرعت جت فلنگو بستم

    ********

    لیلی: بچه که بودم خیلی کنجکاو بودم بدونم وقتی مورچه از بلندی میفته پایین چیزیش میشه یا نه واسه همین چند بار رفتم بالا پشتبون و یه مورچه رو سقوط آزاد فرستادم پایین اما متاسفانه وقتی میومدم ببینم چش شده پیداش نمیکردم

    ********

    کاربر: چند سال پیش پدرم پاش شکسته بود و داشتیم از بیمارستان میاوردیمش خونه. پدرم سوار ویلچر بود و حسابی ازین وضعیت عصبانی و شاکی بود.برای اینکه حال و هوا عوض شه برادرم ویلچرو گرفت شروع کرد به دویدن که پدرمو بخندونه.. دم آسانسور که رسید انقد سرعت گرفته بود که مجبور شد یهو وایسه.تا وایساد بابام از ویلچر با مغز پرت شد پایین!!! ماها غش کرده بودیم از خنده.داداشم فرار کرد..بابامم از عصبانیت منفجر شده بود در عین حالم خندش گرفته بود…با بدبختی بلندش کردیم بردیمش خونه.. داداشمم تا ۱هفته جلو بابام آفتابی نمیشد.

    ********

    Sohrab: بچگیام یه اصطلاح جدید یاد گرفته بودیم تا هر کی میگفت بله پشت بندش میگفتیم چار دست و پات نعله!!! معنیشم نمیدونستیم فقط همش استفادش میکردیم. تا یکی از همبازیا میگفت بله بقیه میگفتن چار دست و پات نعله!تا اینکه یه بار مهمون داشتیم و بیچاره یکی از مهمونا یکی دیگه رو صدا کرد اونم گفت بله و منم تندی داد زدم چار دست و پات نعله.همه زدن زیر خنده ولی بابام اومد در گوشم گفت امشب خودم چاردست و پاتو نعل میکنم که همون شعورت اندازه یه الاغه!!!!

    ********

    سعید: خواهر یکی از دوستام فوت کرده بود زنگ زدم برای تسلیت خیر سرم میخواستم دلداری بدم گفتم انشالله هرچی عمره اونه خاک شما باشه

    ********

    رعنا: اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!

    ********

    Mehrdad: توی میدون نقش جهان اصفهان خواستیم کلاس بذاریم و باچندتا از این توریستهای ژاپنی عکس یادگاری بندازیم.با یه انگلیسی دست و پا شکسته حالیشون کردیم چی میخوایم.بعد از عکس طرف با لهجه ی غلیظ افغانی گفت:سیپاسگزارم!!!

    ********