سایت سرگرمی پت و مت|اخبار داغ حوادث

من او را دوست داشتم: قصه مردی که همسر و ۲دخترش را بخاطر زن دیگری ترک کرد

مهدی
۲ آبان ۱۳۹۱
صفر نظر
  • به گزارش خبرآنلاین، رمان «من او را دوست داشتم» نوشته آنا گاوالدا با ترجمه الهام دارچینیان از سوی نشر قطره تجدید چاپ شد. «کلوئه» زنی جوان است که عاشقانه همسرش٬ «آدرین» را دوست دارد. کلوئه و آدرین در صف سینما با هم آشنا شده بودند. پس از چندین سال زندگی٬ روزی آدرین چمدانش را جمع می کند و به کلوئه می گوید که معشوقه ای دارد و تصمیم گرفته کلوئه را ترک کند. کلوئه همراه دو دختر بچه کوچکش پاریس را ترک می کند و به خانه مادر و پدر آدرین می رود. پدر شوهر کلوئه (پدر آدرین) او و دو نوه اش را به خانه قدیمی خودشان که دورتر از خانه فعلی شان است می برد تا آن ها کمی حال و هوا عوض کنند. پدر آدرین٬ پی یِر٬ مردی خشک و بی سر و صدا است… پی یِر سعی می کند خودش را به شرایط فعلی وفق دهد… با نوه هایش خوش بگذراند و با کلوئه حرف بزند. گفت و گویی طولانی میان زنی جوان و پدر شوهرش شکل می گیرد. پدر شوهر به او می گوید که چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است…

     

    در بخشی از داستان می خوانیم:

    «هوس سیگار کردم. ابلهانه بود سیگار نمی‌کشیدم. بله اما حالا دلم می‌خواست، زندگی‌ همین است…ارادهٔ راسختان را در ترک سیگار تحسین می‌کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید. مردی را دوست دارید، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد.

    شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند، فقط به خودشان : “آیا من حق اشتباه کردن دارم؟” فقط همین چند واژه …شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو … و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن. شهامت همه چیز را شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن…به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی… پس چه؟ غریزه بقا؟ میل به زنده ماندن؟ روشن بینی؟ ترس از مرگ؟
    شهامت با خود رو به رو شدن. دست کم یک بار در زندگی. رو به رو با خود. تنها خود. همین…

     

    در خانه من، ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است.زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است. باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟»
    بخش هایی دیگر از این داستان خواندنی:

    چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

    *

    دیگران هم صد بار گفته اند. به چیز دیگری فکر کن. زندگی ادامه دارد. به دخترهایت فکر کن. حق نداری خودت را وا نهی. تکانی به خودت بده.

    بله می دانم٬ خوب می دانم٬ اما مرا بفهمید. نمی توانم.

    وانگهی زندگی٬ معنای زندگی کردن چیست؟ یعنی چه؟

    بچه هایم؟ چه دارم به آن ها هدیه کنم؟ مادری که خود لنگ می زند؟ دنیایی وارونه؟

    از تمام وجود مایه می گذارم٬ صبح ها از خواب بیدار می شوم٬ لباس می پوشم٬ به آن ها لباس می پوشانم. غذا می دهم. تا شب مراقب شان هستم. آن ها را می خوابانم و پیشانی شان را می بوسم. می توانم٬ از عهده این کار برآیم. تا این حد را همه می توانند. اما بیش تر از این نه.لطف و محبتی که زندگی بخش است٬ نه نمی توانم. بیش از این نه.

    *

    – همیشه وارونه عمل کرده ام٬ نه؟ همین الان هم این ساندویچ مسخره را وارونه گرفته ام؟

    شلوارش پر از سس مایونز شده بود.

    – کلوئه؟

    – بله؟

    – لطفا غذا بخور… مرا ببخش که مانند سوزان با تو حرف می زنم اما از دیروز هیچی نخورده ای…

    -نمی توانم.

    دوباره بذله گویی را شروع کرد.

    – به هر حال چطور می توانی همچین چیز مزخرفی را بخوری؟! چه کسی می تواند بخورد؟ بگو٬ چه کسی؟ هیچ کس!

    سعی کردم لبخند بزنم.

    – خب اجازه می دهم فعلا رژیمت را نگه داری اما امشب٬ تمام! امشب شام را من درست می کنم و تو مجبوری افتخار خوردنش را به من بدهی. قبول؟

    -قبول.

    – و این؟ این غذای فضایی را چطور می خورند؟

    منظورش سالاد عجیب غریبی بود که در یک ظرف پلاستیکی ریخته بودند.»

     

     

    بنابراین گزارش، مجموعه داستان «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» نیز از سوی همین ناشر منتشر شده است. این مجموعه شامل دوازده داستان کوتاه است. داستان هایی که با وجود سادگی باعث مشغولیت ذهنی خواننده می شوند؛ داستان هایی که در سال نخست انتشار صد هزار نسخه در فرانسه فروش د‌اشته است و تا کنون به ۲۰ زبان ترجمه شده و در فرانسه و بلژیک چند جایزه معتبر را به خود اختصاص داده است.

    در بخشی از این مجموعه داستان خواندنی و تحسین شده می خوانیم:

    «… پسر قانع خوبی بودم: در همه آن روزهای تهی خود را فریب می دادم. از خواب برمی خاستم، مثل همیشه خوب غذا می خوردم، با همکارانم به کافه می رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگی می خندیدم، اما کوچیکترین، کوچیکترین تلنگری از سوی آنها کافی بود تا به تمامی بشکنم.
    اما خودم را گول می زدم، شجاع نبودم، احمق بودم، چون فکر می کردم او برمی گردد. به راستی فکر می کردم برمی گردد. هیچ برگشتی در کار نبود، حقیقت این بود که قلب من یکشنبه روی سکوی یک ایستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمی توانستم تکه ها را جمع و جور کنم. به این ور آن ور می خوردم، به هر سو پناه می بردم، هر سو که بود. سالهایی که پس از آن آمد و رفت هیچ تاثیری به حالم نداشت. برخی روزها تعجب می کردم، به خود می گفتم: عجب… عجیب است… فکر کنم دیروز اصلا به او فکر نکردم… و به جای آن که به خود تبریک بگویم از خود می پرسیدم چطور ممکن بوده، چطور می توانستم یک روز بی فکر کردن به او زندگی کنم. از همه بیشتر نامش عذابم می داد و دو یا سه تصویر مشخصی که از او در یاد داشتم همیشه همان تصاویر.
    درست است صبح ها پاهایم را روی زمین می گذاشتم غذا می خوردم، خودم را می شستم، لباس می پوشیدم و کار می کردم. گاهی با دخترها طرح دوستی می ریختم، گاهی، اما هیچ لطفی نداشت. احساساتم به صفر رسیده بود.
    تا اینکه که انگار شانس به من رو کرد، گرچه برایم بی اهمیت بود. زن دیگری با من آشنا شد، زنی بسیار متفاوت که عاشق من شد. زنی که نام دیگری داشت و تصمیم گرفته بود از من مردی کامل بسازد. بدون آنکه نظر مرا بپرسد از من مردی متعادل ساخت و پس از کمتر از یک سال بعد از نخسین بوسه با من ازدواج کرد… او را نوازش می کردم اما ذهنم سرگرم هذیان های خودش بود….موهایش را نوازش می‌کردم.. در میان موهایش در جست و جوی عطر دیگری بودم……
    این داستان زندگی من بود تا اینکه هفته گذشته او نامش را پشت تلفن گفت:
    – “هلنا هستم”… می خواهی برای آخرین بار مرا ببینی؟
    – بله می شود گفت می خواهم برای آخرین بار ببینمت…»