چه خبر؟

نمیدانم چرا؟؟

با تو و نفسهایت نفسم میگیرد
دلم تنگ تر میشود برایت
با آنکه پیش توام
آرام میشوم
گیجم در آغوشت قلبم از سینه برون میاید
آیا میشود تمام نفسهایت را به روی خسته من بزنی
بازدم نفست دم من شود و بازدم من دم تو ای تمامی …
کاش میشد
می توانستم
تمام تپش های قلبم را با تو باشم
تمام نداشته هایم را داشته هایم را بی تو نمی خواهم
ولی اصلا نمی دانم که این چه احساسیت که اینگونه مرا بر بند کشیده
و میخواهم تویی که تمام من هستی
از تو
از نفسم
از تپش قلبم بگذرم
لحظه های بی تو بودن عینن مرگ من است ولی
نمی دانم چرا مرگ را میخواهم ؟!

نوشته های مشابه

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن